تبليغاتX
حرفهای دلم یعنی بگم ؟؟؟؟






















حرفهای دلم یعنی بگم ؟؟؟؟

شاید اشفتگی خاطرم از این نباشد شاید

زمستون خدا سرده دمش گرم!!!!
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 10:55 توسط مهشید| |

وقتی میری یه سربزنی به وبلاگای قدیمی میدونی حالت گرفته میشه ها ولی بازم خود به خود

این کارو میکنی دوستای قدیمی نوشته هاشون وقتی یه وبلاگیو باز میکنی که

دیگه نیستش انگاری میری به ادرس یه خونه دوست قدیمی که فقط همون

نشونی رو ازش داری و میبینی نیست نمیدونی چه جوری پیداش کنی

وقتی یه وبلاگیو میخونی ومیبینی از مرگ عشقش گفته حالت گرفته میشه

نمیدونم پشت این دیوارشیشه ای سالهاست چه میکنم ....

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:19 توسط مهشید| |

حالم بدجور گرفتست نمیدونم چرا مرگ یه غریبه اینقد داره اذیتم میکنه

 

هرروز خیلی از ادمارو میبینیم که میمیرن ولی نمیدونم چی بنویسم

 

چی میشه که یکی دست به خودکشی میزنه اونم توی خوابگاه دانشگاه

 

ینی دانشگاه شیراز چی میشه که یه ادم همه چیو فراموش میکنه و از ۱۳ طبقه

 

میپره پایین همه میگن بخاطر یه دخترست اخه یه دختر ارزش خودکشی داره

از وقتی فهمیدم بدجور بهم ریختم

بیچاره نظافت چی دانشگاه ولی بارون کمکش کرد

خیلی وحشتناکه

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 11:40 توسط مهشید| |

عزیزم تولدت مبارک !!!
نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 10:44 توسط مهشید| |

 به نام خداوند افریننده انسان

 به نام انسان خالق غم

 به نام غم پدید اورنده اشک

 به نام اشک تسکین دهنده قلب

 به نام قلب پدید اورنده عشق

 به نام عشق بهترین احساس انسان!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 22:26 توسط مهشید| |

خداحافظ کودکی من

 

خداحافظ عروسکها و خرس کوکی من ......

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 21:40 توسط مهشید| |

وقتی از همه از همه چی خسته میشم میام اینجا گاهیم وقتی خوشحالم میام

تو وبمو کلی ذوق میکنم ولی امروز دلم گرفته از این همه تنهایی

 خدا جونم  ادمای دوسداشتنی زیادی کنارم هستن خدایا مرسی که دارمشون

نمی خوام بگم خسته شدم

نمی دونم چیکار کنم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 14:57 توسط مهشید| |

سلام بچه ها دعا کنید برام فردا کنکور دارم دوسدارم یکی از شهرای

سردسیری قبول شم اون ور ایران

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 19:23 توسط مهشید| |

خدا نگهدار ای همیشه پناه قلب بی کس من

نرو که دیگه کس نمیشه به فریاد رس من

بذار که واسه اخرین با تو رو به اغوشم بگیرم 

 گریه نکن عشقم الهی که  من واست بمیرم

خدا نگهدار ای گل یاس اونجا مواظب خودت باش

از همدیگه نشون نداریم غم ما یه دریاست

فردا چه مظلوم و چه غمناک خیره به چشم هم نشستیم

یادته تموم خاطره ها چه عهدی که بستیم

بیا قسم بخور عزیزم که بعد من عاشق نمیشی

قسم به اون چشمای معصوم من عاشق نمی شم

حلالم کن اگه یه روزی حرفی زدم اشکات بریزن

یا این چشمای بی ارزش غریبه دیدن

اگه از من خیانتی بود یا طعنه از رو عادتی بود

حلالم کن که دیگه شاید تو رو نبینم

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 19:35 توسط مهشید| |

اگر تو در کنارم باشی می توانم آواز بخوانم اگر تو باشی اشکهایه عاشقانه ام دیدنیست

کاش پیش از اینکه نگاه ساده ام  به حراج بگذارم تو را می شناختم

کاش پیش از اینکه خود را در ایینه ببینم تو را میدیدم

وقتی برای تو مینویسم که به نگاهت خیره شوم ونگاهم مملو از تو باشد

وقتی از تو میگویم که بارها خنده ات را مرور کنم

وقتی میگویم دوستت دارم که واژه هایه گمشده ام با من یک صدا باشند

د وستدارم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 19:28 توسط مهشید| |

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست؛

من از جنس زمینم خوب میدانم، که

دریا، جاده ی تو؛ ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرد...

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم خوب میدانم، که

گل در عقد زنبور است، اما یک طرف سودای بلبل؛ یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست
میدارد...

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم، خوب میدانم، که

اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند...

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم خوب میدانم

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند...

نیا باران

پشیمان میشوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد...

نیا باران

در اینجا قدر نشناسند مردم

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه میگیرند...

نیا باران... نیا باران... نیا باران.
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 20:1 توسط مهشید| |

امشبم مثل شبهای دیگه  حالم گرفتست بد جور احساس تنهایی میکنم نمی دونم

کاری رو که انجام میدم درسته یا نه وای خدااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 23:38 توسط مهشید| |

با همه تنهاییم تنهایم گذاشتی

با همه دلتنگیام تنهایم گذاشتی

 

فکرمیکردم که مهربونی

فک می کردم که هرچی بشه به پای من می مونی

یادت میاد بهت می گفتم تواگه نباشی می میرم

هیچ وقت بهم نگویه رو زقلبمو ازتو پس میگیرم

به من نگو نمیخوام اسمی ازت بیارم هرچی که بود تموم شد

نگو دوست ندارم

همش نگو نمی خوام به پای تو بسوزم من اشتباه کردم

عاشقتم هنوزم

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 23:15 توسط مهشید| |

وقتی صدا به صدا نمیرسه حرفی برای گفتن نیست

نیمکتای دیروز امروز خالین حرفی برای گفتن نیست

برگهای پاییز دیگر صدای سالهای پیش را برایم ندارند

ولی زندگی ادامه دارد........

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 19:40 توسط مهشید| |

امروز همه چی خوبه همه اینجان و خوشحال خدای ممنون ۲۵مهر شیراز

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 10:30 توسط مهشید| |

جاده دیگه نمی تونه ما رو به هم برسونه

فاصله کوچیکمون اندازه اسمونه

امروز یه حس بدی دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 18:48 توسط مهشید| |

میترسم از تنها شدم از این نگاه رفتنی ترسمو بیشتر میکنی وقتی نمیگی با منی

 

 

میترسم از احساس تو این حس خوب و موندنی می ترسم از روزی که تو حاشا کنی که بامنی

 

مرداد ۸۹ شیراز

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 23:3 توسط مهشید| |

عشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبهام


مثل یک راز نگفته ، شعله میکشه رو لبهام

 

عشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبهام
 

مثل یک راز نگفته ، شعله میکشه رو لبهام
 

عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون
 

تن تو گرمی آفتاب، توی چله تابستون
 
 

لمس تو زیبایی، یک شب رویائیه
 

حس به تو رسیدن، معکوس تنهائیه
 

دلگیرم از نفسهات، بخند و آرومم کن
 

منو به جرم قلبم، برون یا محکومم کن
 
 

نقش تو زیبائیه یک شب آفتابیه
 

تورو نفس کشیدن، انکار بی تابیه

مثل خورشید در برم، تنم رو شعله ور کن
 

رویای هر شبم رو با یک بوسه معتبر کن
 


تن تو ادامه جاده خورشیده،

چشمتو روتن لحظه پاشیده
 
 
 

تا تو با منی نگاهم مثله یک رویاست

با تو موندنی شدن چقده زیباست

عشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبهام

مثل یک راز نگفته ، شعله میکشه رو لبهام

عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون

تن تو گرمی آفتاب، توی چله تابستون

عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون

تن تو گرمی آفتاب، توی چله تابستون

 
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 11:23 توسط مهشید| |

مامان خوبم روزت مبارک

 

دوست دارم از دور میبوسمت

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 19:45 توسط مهشید| |

می خوام این اپ رو به خاطر دوست خوبم هیلا بذارم مرسی هیلا جون تو این شهر

 هوای منو

 داری

 

اخه اینجا تنهام  فقط هیلا رو دارم مرسی عزیزم.

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:28 توسط مهشید| |

چقدر لحظه های خوب زود میگذرن

به قول معروف

همیشه چقدر زوددیر میشه

نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 14:34 توسط مهشید| |

روزای پر از شور و شوقی داریم که من خیلی دوسشون 

دارم  ۴شنبه سوری تو راهه چقدرم که حال میده

 

ولی بیشتر از اون دیدن سبزه و ماهی گلی خوشحالم میکنه و بهاری !!

 

بهار اونقدر قشنگه که یه سال پیر شدنمون رو از یادمون میبره

 

ســـــــــــال نـــــــــــــــــــــو مبــــــــــــــــــــارک!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 14:54 توسط مهشید| |

تو مثه سایه ای که هرلحظه باهامی

من دارم  حس میکنم رو شونه هامی

من میخوام داغون بشم اشک بریزم

گریه هم نمیکنم چون تو چشامی

وقتی احساسمو قلبمو گذاشتی تنها

من مثه یه  سنگ شدم کنارم دریا

که بهش ابی  نمیرسه

ولی باز منتظر می مونه تا غروب فردا

دیگه دستات واسم گرمی ندارن حرفات واسم معنی ندارن

من اره یه بیقرام که

 تو رو دیگه دوست ندارم

نیا  سمتم نیا 

از من دور شو

که دیگه بی تو کم نمی ارم......

 

نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 11:50 توسط مهشید| |

داریم روزای ماه اخر ۸۸ رو پشت سر میذاریم همیشه اینجوری وقتی تموم شد

 

می فهمیم که ......

 

این روزا دقیقا مثل یه سال پیشه با همون اتفاقای تکراری

 

امروز هوا بارونی بود

 

رنگ امسال خیلی مزخرفه من که اصلا دوس ندارم خردلی بپوشم

 

این رنگ همیشه برام یاد اور مریضیه!!!

شاید شما خوشتون بیاد .

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 22:39 توسط مهشید| |

امیدوارم همه تو این روز بهشون خوش بگذره مخصوصا پریسا باloveجونش

برید بترکونید!!!

راستی خودمونم روز عشق داریما ۵اسفند فقط عکسش دزدیه!!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 13:4 توسط مهشید| |

روزی که می یومدم توی این شهر اصلا فکر نمیکردم که دلبستگی به اینجا پیدا کنم

 

فکر نمی کردم اگه روزی بخوایم از اینجا بریم ناراحت باشم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 22:55 توسط مهشید| |

امشب شب خوبیه بعد از چند روز درگیری فکری خوبم پریسا اینجاست  اومده منو از تنهایی در بیاره اخه

خیلی حالم گرفته مرسی ابجی جونم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 0:52 توسط مهشید| |

زندگی ادامه دارد................

 

نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 0:7 توسط مهشید| |

امروز باز یه روز از اون روزای نه خوب نه بد بود

بازم تو این شهر لعنتیم

کاش یکی رو اینجا داشتم

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 16:32 توسط مهشید| |

 

هی دل تنهام چیه چشم انتظاری باز یه لحظه  یه دم اروم نداری

 

مثل زمستون تو حسرت بهاری باز عشقت خیمه زد رو خونم

 

باز یادت اتیش زد به اشیونم باز بی تو باید تنها بمونم

 

بیا سکوت لبهات هنوز حرمت خونست

 

پرنده دل من هنو ز بی اشیونست

 

بیا پر از امیده این دل خسته هنور به پای چشمات پای عشقت نشسته

 

این اهنگ محسن یگانه رو خیلی دوس دارم..!

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 0:32 توسط مهشید| |

Design By : Night Melody